. کتاب حاضر شرح حال یکی از اولیا خدا می باشد که توسط یکی از شاگردان ایشان نوشته شده است.این کتاب تا به حال به زبان انگلیس ترجمه شده وتوانسته افراد زیادی را از خواب غفلت بیدار کند. امید است دوستان عزیز با مطالعه ی این کتاب برگی تازه در زندگی شان ورق بخورد و [...]
ادامه مطلبخانه اشا: بیشک، عنوان پرماجراترین کتاب سال ۸۸، به کتابی تعلق میگیرد که با انتشارش، نویسنده، ناشر، توزیعکنندگان و کتابفروشان، کتابخوانان و حتی کتابنخوانان، مسؤولان فرهنگی کشور، مسؤولان حکومتی و صاحبنظران فرهنگی کشورهای دیگر را برانگیزد و به هریک در این ماجرا، نقش و سهمی اعطا کند. تصور میکنید عنوان «پرماجراترین کتاب ۸۸»، با اوصافی [...]
ادامه مطلبیک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله ۱۳ هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز میکند. با فرارسیدن بهار، “رودان” لک لک نر همانند سالهای گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر ۱۳ هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا همسر بیمار خود را [...]
ادامه مطلبکوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسندهاش مشخص نیست! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟
ادامه مطلبدختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و [...]
ادامه مطلبروزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟ دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به [...]
ادامه مطلبزن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در [...]
ادامه مطلببا دستمال مچاله ای که تو دستاش بود پیشونی عرق کرده اش رو خشک کرد، لکه زردرنگی نشون از کرم پودری بود که حالا دیگه با عرق کردن صورتش از جای جای اون پایین می اومد … ده دقیقه ای میشد که تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بود چشمش به تیتر روزنامه پهن شده در [...]
ادامه مطلبناپلئون با لشکرش در راه فتح مسکو بود. در جایی برای استراحت توقف کردند و اردو زدند. ناپلئون در کنار جاده مشغول قدم زدن بود که دید پیرمردی آرام در گوشه ای زیر آفتاب دراز کشیده است. ناپلئون فکر کرد بد نیست برای تفنن هم که شده گپی با او بزند. پرسید اینجا چه می [...]
ادامه مطلب